دلنوشته ای از جنس عشق

غمگینم به خاطر دستان سرد و آغوش های یخ زده ای  که به لمس افتاب نمیرسند .باید رها شوم از قطعه هایی که مرا دفن کرده اند .باید کسی بغضم را بفهمد .نفسم را لمس کند .دیوارهای شهر بیرحم شده اند .دریا ،های های لحظه هایم را بر طوفان نمی فروشد!باید قایقی برسد .

پاییز طلایی فصل عاشقی

شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
ادامه نوشته