ماجراي خواستگاري2
با سلام به همه ي بازديد كنندگان وبلاگ اينم قسمت دوم ماجراي خواستگاري حتما قسمت اول رو بخونين نظر يادتون نره
خدايا خودت بگو چكار كنم خدايا غلط كردم قول ميدم نمازم قضا نشه ديگه گناه نميكنم غلط كردم فقط همين دفعه رو بهم كمك كن هر چي صبر كردم ديدم خدا قصد نداره كمكم بكونه ديگه بايد خودم دست بكار بشم ديگه وقتش بود سريع خودمو جمعو جور كردم ديگه رفتم رو لهجه تهروني انچنان با كلاس صحبت كردم خودم از خودم تعجب كردم عروس خانوم رفتن سر جاشون نشستن مامانم از سارا خانوم پرسيد حالت چطوره جواب داد به لطف شما خوبيم بعد به من يه نگاه عميق كرد منم داشتم كم مي آوردمو مثل عقب موندها لبخند ميزدم بعد خودشم از قيافه من خندش گرفت ولي هيچي نگفت ولي دختر با حالي بود عيف شد من احمق اگر خنگ بازي از خودم در نمي ياوردم الان زنم بود آخه نميشد زود تر يكي حداقل عكسشو نشونم ميداد مثل اينكه واسه دك كردن من خيلي عجله داشتن پدر عروس گفت چاي تونوميل كنين بابام گفت سرف شده بعد به من به تنه گفت سياوش خان اينم عروس خانوم منم مثل هميشه خودمو لعنت مي كردم خاهر سارا از من پرسيد نگفتين تحصيلاتتون چقدره منم خيلي محترمانه وبا كلاس گفتم من ليسانس عمران از دانشگاه تهران دارم بعد گفتم من شاگرد اول كلاس بودم ازم پرسيد مگه معدلتون چنده منم براي اينكه ضايع نشم گفتم خصوصي گفت پس اينطور حالا چاي تونو بخورين يخ نكنه بدبخت خجالت كشيد آخه منم بد جوري ضايعش كردم بدبخت فهميد كه نبايد خودشو به من بچسبونه سارا چون نبود داخل بحثمون ازم پرسيد شغلم چيه منم گفتم با عموم شريكم درامدم خيلي خوبه برادر سارا به من گفت قبلا يه چيز ديگه مي گفتي منم گفتم اون ماله قبلا بود نه حالا بعد پرسيد كه ماشينتون چيه بعد برادرش گفت حتما الان تويوتا كمري منم گفتم نخير هنوز پولاي بابامون اينقدر زياد نشده فعلا يه سمند ثبت نام كردم همگي ديگه فهميده بودن رفتارم360درجه فرق كرده تازه داشتن مي فهميدن كه من از دخترشون خوشم اومده پدر سارا از تعجب چشاش گرد شده بود منم همين طور به سارا خيره شده بودم برادر سارا كه ديد كار به جاهاي باريك ميكشه سريع بحثو عوض كردو گفت شما فارغ التحصيل چه سالي هستيد منم كه تو فكر ازدواج كردن با اين خوشكل خانم بودم يه دفعه يكه خوردمو گفتم چي گفت مثل اينكه اصلا اينجا نيستي كجا رفته بودي گفتم يه بار تا دم در رفتم پشيمون شدم برگشتم يه دفعه همه زدن زير خنده بعد گفت پرسيدم فارغ التحصيل چه سالي هستي گفتم سال80گفت اه پس بايد شهاب شوشتري رو بشناسي تو دلم گفتم شهاب كدوم سگيه منم براي اينكه گاف ندم گفتم اره پسر خوبي بود طراحي ساختمو نش خيلي خوب بود الان كجاست بعد گفت چي طراحي ساختمونش خوب بود اون مهندسي ITخونده واي چه گندي زدم منم گفتم اه اه اوني كه من ميگم شهاب نادري بود ببخشيد يه اشتباه لوپي شده گفت پس نمي شناسيش گفتم مگه قراره من هر كسي رو بشناسم گفت پس اينطور گفتم اره عزيزم ضايعش كردم در حد تيم ملي حال كردم تا اين باشه پا برهنه وسط روياهاي من نپره حالا ديگه من تو دل پدر زن و مادر زن جا باز كردم لا مذهب چقدرم تنگ بود اينقدر فشار دادم تا يه كم گشاد شد از بس كه دلشون كوچيكه وگرنه منو تا صد بار انداخته بودن بيرون سارا خانومم مثل اينكه بدش نمي اومد شوهرش بشم از بس دختر زياد شده ديگه دختر اگر ليسانس داشته باشه يه ديپلمه گيرش مياد اگه فوق تخصص داشته باشه زياد شانس بياره يه مهندس گيرش بياد كه اونم ميرن هزار تا امام زاده دخيل مي بنده باباهاي بدبختم از ترس ترشي انداختن دخترشون حدود دويستا نذر ميدن كه يه بدبختي پيدا بشه اينو بگيره خوشم مياد وقتي هم ميريم خواستگاري واسه ما كلاسم ميزارن ميگن كه ما دخترمونو لاي زر ورق آلمينيوم با روكش نقره بزرگ كرديم راستم ميگن ها چون اگه اين كارا رو نكنن بايد يه دبه بخرن دخترشونو ترشي بندازن خوب از بحث اصلي خارج نشيم كه مادرم پرسيد وضع جهيزه سارا خانوم چطوره كه يكدفعه انگار صدتا فحش به مادره داديم آخه براي اينكه دخترشون نترشه جهيزشو كامل گرفته بودن بعد با كمي عصباني گفت خدا رو شكر چيزي واسه سارا كم نزاشتم همشون جنساي لوكس اروپايي هست اصل خوده دختره كه با كمالات و نجيب باشه منم تو دلم گفتم آره جون عمت از هر انگشتش دويستو پنجاتا هنر ميريزه برو چهار تا بچه دهاتي رو خر كن معلوم نيست چندتا پارتي داخل دانشگاه داشته تا با هزار جور بدبختي و پارتي بازي خانم واسه من فوق ليسانس گرفته دختراي امروز يه بهونه كه واسه ترشيده شدنشون دارن اينكه ميگن درس داريم فعلا قصد ازدواج نداريم حالا اگه خواستگار بياد براشون درجا بله رو ميگن درسو دانشگاهم بي خيالش ميشن ديگه يكي ديگه از دلايلي كه دخترا ميان دانشگاه اينكه اونجا سر پسراي ساده و بيچاره رو شيره بمالن هي خودشونو بهشون بچسبونن تا شايد پسره يه نيم نگاهي به اين بدبختا بكنه اينا رو از ترس ترشيده شدن رها كنه بعد پدر سارا گفت سياوش جون نمي خواي بري بيرون يه چرخي بزني هنوز نظرت عوض نشده خدايا ببين كار به كجا رسيده كه نظر دامادو مي پرسن منم گفتم از قديم نظر عروس خانوم مهم بوده نه داماد بعد بابام از سارا پرسيد نظرت چيه دخترم سارا يه خنده از ذوق زياد زد منم كه فهميدم كه اون داره از خوشحالي نترشيدن ميتركه گفت هر چي بابام بگه من همونو قبول دارم باباشم كه از خدا خواسته كه نذرو نيازاش براورده شده سريع گفت مباركه مبارك مبارك بادا ايشالا مبارك بادا دومادو ببين چه قدو بالايي داره عروسو نگاه قره كمرش منو كشته مبارك بادا مبارك
پايان منتظر نظرات شما هستيم
خیلی ممنونم که به وبلاگم سر زدین امیدوارم لحظات خوبي را در اين وبلاگ سپري كنيد و با دادن نظرات زیبای شما به هرچه بهتر شدن وبلاگ کمک بشه و بتونم رضایت شما رو جلب کنم و کسانی که می خواهند تبادل لینک کنند می تونند در بخش نظرات آدرس سایت و یا وبلاگ خود را بنویسند تا آنها رو لینک کنم