اسم من سياوش كه منو به زور مي خوان زن بدن و منودستي دستي  بدبخت كنن مادرمنم بعد از هزار جور تحقيق كردن يه دختر افاده اي پيدا كرد بعداز هزار جوروعده و وپر كردن مغز من از آرزوهاي خيالي مخ منو زدنو به زور مشت ولگد منو بردن خونه خانم مارپل خواهرم زنگو زد يك صداي نرمو نازكو افاده اي كه انگار از برج ايفل افتاده بود  گفت بله؟ مادرم گفت آشنا  براي امر خير اومديم  خانم مارپل گفت بفرمايد بالا  خواهرم گفت اين صداي عروس خانم بود منو ميگي حالم بهم خورد به بابام گفتم بابايي غلط كردم بيا برگرديم بابا گوه خوردم من واسه بدبخت شدن هنوز جونم  بابام گفت ديگه واسه غلط كردن ديرشده نون خور اضافه لازم نداريم خرس گنده ديگه نمي تونم خرجتو بدم  اين شتريه كه در خونه هر آدم بدبختي ميشينه گفتم بابايي از اين به بعد هر چي در بيارم بهت ميدم گفت عمرن من مي خواستم فرار كنم  كه بابام پيش دستي كردو كتموگرفت به زور حولم داد خواهرمم نامردي نكردو يقمو گرفتوبه داخل حولم داد مادرمم گفت اين كارا رو نكنين زشته مثلا آمديم خواستگاري بابامم نامردي نكردو يه لگد محكم منو زد كه دادم در اومد بابام سريع جلوي دهنمو گرفت گفت مرتيكه الاغ  مثل بچه آدم ميري داخل وگرنه  از اين به بعد بايد داخل خيابون بخوابي منم كه مثل سگ ازكارتون خواب شدن مي ترسيدم   لباسامو درست كردم رفتم بالا همگي رفتن داخل به خودم گفتم الان بهترين وقت براي فراره ولي گفتم ضايعه بعدشم بعدا بايد داخل خيابون بخوابم بعدشم بابام منو محروم از ارث مي كرد گفتم نمي ارزه رفتم داخل  مادر عروس خانم بود گفت سلام آقا داماد منم گفتم سلام هنوز هيچي نشده من بدبخت بيچاره رو سر سفره عقد نشوندن  بعد به بقيه سلام كردم رفتم يه گوشه مثل بچه آدم نشستم فقط دو ساعت داشتن سلامو عليك مي كردن هي به همديگه نون قرض ميدادن حالو احوال جدوآبادمونو پرسيدن حالا هي به همديگه طارف مي كردن هي مي گفتن به اين خانه خرابه خوش اومدين حالا ماهم مي گيم دولت سراست شكسته نفسي مي كنيد  منم كه ديگه داشتم از اين چاپلوسي ها از خنده روده بر ميشدم ديگه نتونستم خودمو تحمل كنم زدم زير خنده  يكدفعه همگي منو نگاه كردن تازه فهميدم چه گندي زدم مادر زن گرامي گفتن چيز خنده داري ديدين منم با خجالت گفتم نه ياد يه خاطره افتادم  برادر عروس به خواهرش يواشكي گفت  ديونه تر از اين پيدا نكردين كه بياد شما ترشيده ها روبگيره خواهرش گفت خفه شو وگرنه همينم از دست ميره  من كه اينو شنيدم تازه فهميدم كجاي كارم  تو دلم گفتم خدايا يه راهي پيش پام بذار تا بدبخت نشدم بعد از چند دقيقه كه گذشت يه فكري به ذهنم رسيد فهميدم كه دعام مستجاب شده  تنها كاري كه بايد انجام ميدادم اين بود كه كولي بازي در مي آوردم  خواهر عروس داشت ميوه طارف ميكرد ظرف ميوه رو آورد جلوي من گفت بفرمايد يك طوري گفت بفرمايد انگار كه قرار اون با من عروسي كنه از تو چشاش فهميدم كه ميگه اگر خواهرمو نخواستي   من هستم ديگه كولي بازي رو شروع كردم اول سه چهارتا ميوه برداشتم گفتم دستتون درد بكنه يكدفعه تعجب كرد منم تو چشاش ذل زدم تو دلش گفت ديونه منم يواش گفتم باباته بعد همينطور كه داشت طارف مي كرد بلند شدم گفتم ببخشيد اين سيبه لك داره همه منو نگاه مي كردن پدر عروس يه نگاه عميقي كرد  داشتم از خجالت آب مي شدم ميوه رو عوض كردم مامانم گفت پسرم شوخ طبع  تو دلم گفتم اگرم شوخ طبع بودم از اين بعد ديگه شادي رو در زندگيم نمي بينم سر جام نشستم بابام بهم چش غره اي  رفت كه فهميدم كارم تمامه خواهرمم آروم بهم گفت ديونه اين كولي بازيا يعني چي اگر تو اين دختره رو نگيري آخرش سرو كارت به بابا ختم ميشه گفتم من خودم ته دلم خالي تو خالي ترش كن خوب  بابام با صداي گرفته گفت بريم سر اصل مطلب منم به خودم جرات دادم  مثل عقب موندها شروع كردم به ميوه خوردن پدرعروس چپ چپ نگام كرد باباي بدبخت من داشت از خجالت مي رفت زير زمين وقتي فكرمي كنم به زمانيكه قرار برگرديم خونه ميخواهم گريه كنم  آخه خدايا بدبختر از من نبود بياد اين پير دخترو بگيره  ولي كارش نميشه كرد بعد پدر عروس با صداي نيمه عصباني يه چشم غره از من در مورد كارم پرسيد منم با تمام پررويي گفتم بيكارم  مادرم تعجب كرد خيلي سريع گفت نه پسرم داخل مغازه فرش فروشي عموش كار ميكنه منم واسه نا اميد كردنشون كه يك موقع خدايي نكرده خودشونو به من بچسبونن  منم گفتم كار مطمني نيست يه مدتي ساكت شد  بعد پرسيد آقازاده ماشين دارن  منم نامردي نكردمو گفتم ماشين من خط  يازده ديگه اونا كاملا مطمن شدن كه من كم دارم برادر عروس كه همينطور داشت پوز خند مي زد ديگه داشت از خنده دل درد مي شد ديگه همه ي اعضاي  خانوادم داشتن از خجالت آب مي شدن  مادربيچاره من  ديگه نمي تونست سرشو بالا كنه كه بعد مادر زن گرامي براي اينكه ما بيشتر خجالت نكشيم دختر ترشيده خودشونوبا صداي آرومي  صدا زدن گفت دخترم چاي بياردخترشم با صداي نرمي گفت الان ميارم  بعد از خواهرم پرسيدم اسمش چيه گفت سارا گفتم اي كاش خودشم مثل اسمش قشنگ بود مادرش يه نگاه بدبختانه به من كرد بعد خانم مارپل پرده رو كنار زد آمد داخل پذيرايي واي خداي من چيزي كه ميديدم باور كردني نبود انگار داشتم خواب مي ديدم اون مثل يه پري دريايي بود مثل اينكه خدا اونو با دستاش نقاشي كرده بود بعد به خودم گفتم مگه پريام مي ترشن آمدو چاي طارف مي كرد وقتي به من رسيد با صداي نرم ولطيف گفت بفرماييد منو ميگي نزديك بود از ذوق شلوارمو خيس كنم  دستوپام مي لرزيد چاي رو برداشتم گفتم ددسستتون درد نكنه مادرش گفت سارا جون فوق ليسانس شيمي از دانشگاه ملي  داره و بخواتراينكه درسش افت نكنه ازدواج نكرده منو ميگي عرق سرد رو بدنم نشست  گفتم حالا چطوري اين گندي كه زدم جموجور كنم گفتم تو لياقتت همينه احمق نمي تونستي چند دقه صبر كني تا صورتشو ببيني واي خدايا تو دعاي بدبختي منو مستجاب كردي واي خدايا تا غش نكردم  يه راهي بهم نشون بده خدايا

               پايان قسمت اول