داستان عاشقی مرد جوان! (تصویری)
من سرم توی کار خودم بود ...بعد یه روز یه نفر رو دیدم اون این شکلی بود !ما اوقات خوبی با هم داشتیموقتی اون هدیه من رو پذیرفت ، من اینجوری شدم!ما تقریبا همه شب ها ، با هم گفت و گو می کردیمو این وضع من توی اداره بودوقتی همکارام من و دوستم رو دیدند، اینجوری نگاه می کردندو من اینجوری بهشون جواب می دادماما روز والنتاین ، اون یک گل رز مثل این داد به یه نفر دیگهو من اینجوری بودمبعدش اینجوری شدماحساس من اینجوری بود بعد اینجوری شدم بله .. آخرش به این حال و روز افتادم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۸۹ ساعت 4:16 توسط مرتضي
|
خیلی ممنونم که به وبلاگم سر زدین امیدوارم لحظات خوبي را در اين وبلاگ سپري كنيد و با دادن نظرات زیبای شما به هرچه بهتر شدن وبلاگ کمک بشه و بتونم رضایت شما رو جلب کنم و کسانی که می خواهند تبادل لینک کنند می تونند در بخش نظرات آدرس سایت و یا وبلاگ خود را بنویسند تا آنها رو لینک کنم